نوری از فاصله ی بسیار دور به سمتش آمد
نور جلوتر آمد اما در میانه ی راه تغییر مسیر داد
چهره اش بیشتر درهم رفت
از جایش بلند شد
آرام و با مشتهایی گره کرده
تمام بدنش می لرزید
درونش آتش گرفته بود و عقلش کار نمیکرد
گویی جسمش تسخیر شده بود
به سرعت به سمت منشا نور دوید
سایه ای از غبار شبیه به خاکستر از خود بر جای گذاشت
غبار جدا شده چرخی زد و به آسمان رفت
او دیگر خودش نبود
نفرت وجودش را بر باد داده بود
مدت بسیار طولانی در خدمت شما نبودم و یه بارم که به سرم زد و کل وبلاگ رو حذفیدم
باشد که دیگر چنین فاز و نول قاطی ننمایم و بدین سان شرمنده ی دوستان نگردم
باری
در حال نوشتن داستانی هستم که اگر فلک و روزگار اجازه بدهند و با ما بازی در نیاورند به مرحله ی چاپ برسد انشالله..... تکبیر( ...... آقا میگم تکبیر..... چرا هیچ صدایی نمیاد؟!!! )
فعلا
به خاطر غیبت بلند مدت عذرخواهی کرده و امیدوارم شروع دوباره ی خوبی همراه شما داشته باشم
فعلا
یه بار آخرای ثلث( آره زمان ما سال به سه قسمت تقسیم میشد و هرسال سه ثلث امتحان داشتیم پیر شدیم دیگه) نمره ی یکی از دروسش خیلی کم شد چون سر اون درس بخصوص میرفت گروه سرود و از این بساطها منم خوشحال چون با اون نمره من اون ثلث شاگرد اول میشدم اما یه روز پدر گرامیش تشریف آورد مدرسه و نتیجه ی بحث یک ساعتش با معلم محترم تبدیل نمره ی 12 به 20 و شاگرد اول شدن اون پسر شد.
خلاصه از همون روزهای بچگی طعم بی عدالتی رو چشیدیم تا الان که 24 سال از زندگی میگذره. اما اون بی عدالتی کجا و بی عدالتیهای 24 سالگی کجا!
همین
به جان شما نمیشه متوقفش کرد چون اندیشه فیزیکی نیست پس نمیشه دفنش کرد اگر هم در برابرش مقاومت بشه یه روزی بالاخره یه روزی گسترش پیدا میکنه
انسان با امید زنده س ولی با اندیشه س که میتونه به زنده ماندنش ادامه بده
انسان قابلیتهای اعجاب انگیزی داره بی خود نیست که خدا گفته از روح خودم در انسان دمیدم.
همیشه به افکارتون احترام بزارید اما قبلش حتما با معیار انصاف اونها رو بسنجید
معیار انصافی که در قلب شماست نه معیاری که مردم از آن تبعیت میکنند.
سال نو بر همگی مبارک

امشب فیلم "شبکه اجتماعی" از دیوید فینچر رو میدیدم داستانش در مورد خالق فیس بوک هست که نمیدونم این داستانی که فیلم روایت میکنه چقدر واقعیت داره و آیا صرفا داستانه یا واقعا اتفاق افتاده؟!
باری
داستان از این قراره که یه برنامه نویس خبره داره واسه خودش زندگیشو میکنه که سه نفر از هم دانشگاهیاش به واسطه ی استعداد و توانایی که در اون میبینن بهش پیشنهاد میدن که با همکاری اونا یه سایت طراحی کنه و یه چیزی تو مایه های همین فیس بوک حال حاضر خلاصه سرتون رو درد نیارم طرف نزدیک دو ماه هی میگه سرم شلوغه و اونا رو میپیچونه و از طرف دیگه داره کار طراحی و برنامه نویسی فیس بوک رو انجام میده و وقتی سایت آنلاین میشه اون سه تا بدبخت میفهمن چه رکبی خوردن و بقیه فیلم روایت دادگاهیه که به دلیل شکایت او سه نفر از آقای فیس بوک تشکیل شده.
خب این همه نوشتم و شما هم خوندین تا به این نکته برسم :
خیلیها بعد از دیدن فیلم ممکنه بگن خب طرف نامردی نکرده فقط ایده رو پرورش داده اما خودتون رو جای اونایی بزارین که ایده ی اولیه رو دادن خب نامردیه دیگه
خب حالا حتما میپرسین ربطش به ایران و مرز پرگهر چیه؟
ربطش به سریال قهوه تلخ مهران مدیری و قانون کپی رایت برمیگرده ما توی این کشور هنوز خیلی چیزها رو جز اموال دارای ارزش مبادله حساب نمیکنیم نمونه ش هم همین سی دی و دی وی دی فیلمهاست و نرم افزارهای بیچاره که البته دلم بیشتر واسه مورد دوم میسوزه( چیکار کنم دیگه فردا پس فردا قراره منم نرم افزار بنویسم)
شما حتما انسانهای باشخصیتی هستین و مثلا ماشین پارک شده گوشه ی خیابان رو نمیدزدین ( تبلیغ معروف اول سی دی های فیلمهای ایرانی)
چرا؟
خب معلومه چرا
آخه ماشینه صاحاب داره صاحابش هم کلی پول واسش داده و مال ما نیست و.... ما که دزد نیستیم و....
آقا من دزدم
اعتراف میکنم که دزدم
میدونین چی دزدیدم؟
خیلی چیزا ولی اونی که جلو دست تره رو میگم: ویندوز ایکس پی مایکروسافت که هم اکنون از طریق اون دارم آپ میکنم
و
الی آخر..........................
توی وبسایتهای مختلف که چرخ میزدم خیلیها بابت گران بودن سریال مهران مدیری گلایه داشتن و عرض کرده بودند که اون رو کپی خواهند کرد
خب منم به این عزیزان میگم همتون دزدین درست مثل خود من
شما از مهران مدیری میدزدین من از مایکروسافت و ادوبی و...
اینه که میگم مرز پرعجب چون درآمد مردم اونقدر بالا نیست که سی دی های اورجینال نرم افزار یا غیره رو بخرن مجبورن دزدی کنن
این هم یکی از مزایای( شما بخوانید معایب) بسته بودن درب اقتصاد دنیا به روی کشور عزیز بی چاره ی ماست. به علاوه ی قضایای نرخ برابری ارز و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه!
بدرود
سلام و درود بر دوستان عزیز
دوباره مینویسم باشد که باز نزنم کل وبلاگو پاک کنم! ![]()
اگه میتونستین زمان رو تا هر زمان که بخواین به عقب برگردونین کجا میرفتین و چیکار میکردین؟
سوال عجیبیه نه؟
شاید هم بگین امکان نداره زمان رو به عقب برد، خب از لحاظ امکان که امکان داره ولی هنوز بشر بهش درست و حسابی نرسیده.
اگه قبلنا این سوال رو از من میپرسیدن نمیدونستم چی جواب بدم ولی ته دلم دوس داشتم برم عقب ، اما اگه حالا ازم بپرسن میگم توی حال زندگی میکنم ، بقیه ش رو میسازم ، گذشته چه خوب و چه بد جز هویت من شده و بهتره به شکل خاطره بمونه ، اینجوری قشنگتره ، اگه برگردم و چیزی رو تغییر بدم نظم طبیعت و جهان هستی به هم میخوره.
نه ترجیح میدم همینجا بمونم، لذت آینده ی غیر قابل پیش بینی رو بیشتر دوس دارم.
راستی اگه قرار باشه زمان رو به جلو ببرین چطور؟!
سلام و درود بر تمامی دوستان عزیز
تا اطلاع ثانوی وبلاگ تعطیل
است.
شرمنده ی همه ی شما عزیزان هستم. یکی دو ماه دیگه دوباره شروع میکنم به نوشتن